تبلیغات
milan10:iranian information center

milan10:iranian information center

اولین لیگ فوتبال زنان عربستان متوقف شد!

ارسال شده در : دوشنبه 20 فروردین 1386 -- 02:04 ق.ظ

دانشگاه امیرمحمد بن فهد در شهر دمام واقع در شرق عربستان اولین دوره مسابقات فوتبال زنان در این کشور را به توصیه وزارت امور دینی و ارشاد عربستان به حالت تعلیق در آورد.

به گزارش شبکه العربیه از دمام ،دانشگاه این تصمیم را بعد از دیداری که مدیر کل وزارت امور دینی و اوقاف وتبلیغ و ارشاد به این دانشگاه داشت صورت گرفت.

به نوشته سایت العربیه مدیر کل امور دینی شهر دمام بعد از آنکه شبکه العربیه خبری در رابطه با برگزای این مسابقات منتشر کرد به این دانشگاه آمده وخواستار تعلیق آن شد.

اشاره می شود در یک اقدام بی سابقه در تاریخ عربستان این دانشگاه قصد برگزاری یک دوره مسابقه فوتبال بانوان با حضور چهار تیم وتیم داوری متشکل از چند داور زن که از کانادا برای این مسابقات دعوت شده بودند ، را داشت اما با توجه به مخالفت مسئولین امور دینی این اقدام نیز ناکام ماند.

-

[ نویسنده مطلب : amir ][ موضوع مطلب : عمومي , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


تبریک سال نو

ارسال شده در : یکشنبه 5 فروردین 1386 -- 04:03 ق.ظ

بچه ها سلامSmiley                   

امیدوارم حالتون خوب باشه  دیره ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازست  سال نو بر همه مبارک و میمونSmiley

-

[ نویسنده مطلب : somi ][ موضوع مطلب : عمومي , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


حامد و ایدا کوچولو!

ارسال شده در : سه شنبه 29 اسفند 1385 -- 11:03 ق.ظ

امروز مطلبی در مورد حامد هاکان و صحبت های اوبا ایدا کوچولو براتون اماده کردم .

با خبر شدیم  دختری به نام ایدا کوچولو که از بیماری تومور رنج میبره  در بیمارستان تهران بستری میباشد.

ایدا کوچولو که خیلی به صدای حامد علاقه داره  توی بیمارستان همیشه عکسهای حامد رو نگاه

میکنه و این برای روحیش خیلی خوب بوده  اون حتی چند وقت پیش با حامد تلفنی صحبت کرد و

دکترا میگن این گفتگو برای روحیه ایدا کوچولو خوب بوده  .  البته حامد از این که ایدا جان از بیماری رنج میبره خیلی متاثر  شده .Smiley 

-

[ نویسنده مطلب : somi ][ موضوع مطلب : عمومي , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


ارسال شده در : دوشنبه 28 اسفند 1385 -- 11:03 ق.ظ

سلام

من نویسنده جدید این وبلاگ هستم.امیدوارم بتونم مطالب خوب و مفیدی ارائه بدم.

از اونجایی که امیر خان سرش خیلی شلوغه من اوومدم که بهش کمک کنم تا یه سرو سامونی به

وبلاگ بدم.پس ازتون میخوام با نظرات خوشگلتون منو یاری کنین.SmileySmiley

-

[ نویسنده مطلب : somi ][ موضوع مطلب : عمومي , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


لینکدونی

ارسال شده در : شنبه 26 فروردین 1385 -- 06:04 ق.ظ
-

[ نویسنده مطلب : amir ][ موضوع مطلب : عمومي , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]


حرفهای خوندنی

ارسال شده در : شنبه 26 فروردین 1385 -- 06:04 ق.ظ

سلام

اولین نوشته من:

با توبودن مثل این می مونه که آدم یه شب تا صبح پیش گل لوف بدبو باشه.

وقتی بهم نگاه میکنی دوست دارم چشمای آبی و ریزتو از کاسه در بیارم.

سکوتت از صد تا فریاد با فرکانس بالای 20000 هرتز بدتره"

آخه صدا که نیست خش خش ضبط صوت خرابه.

اینا رو گفتم که غیر مستقیم بگم گورتو گم کن.

 


                             به دنبال خدا... 
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت:
  تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود
.مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت:
 چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رها و رد برگردی.
 كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت:
 یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
 و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت.
 رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
 به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.
 زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد.
 اما درخت‌ او را می‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن
. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
 درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.
 اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
 حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت
. دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی.
 درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست...

-

[ نویسنده مطلب : amir ][ موضوع مطلب : عمومي , ]
[ پیام شما [ ] ][ لینک ثابت مطلب ] [ بالای صفحه ]




This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme